اشعار محرم

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین

بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست

این رستخیز عام، که نامش محرم است

  محتشم کاشانی

باز محرم شد
دوباره عطر محرم اومد ، بازم صدای پای غم اومد
نوای یا اهل حرم اومد ، ندا ز قلب مضطرم اومد
دلم شده دیوونه حسین ابی عبدالله ، دیوونه دیوونه حسین ابی عبدالله
دارم آتیش می گیرم حسین ابی عبدالله ، ذره ذره می میرم حسین ابی عبدالله

دیوانه ام من زنجیر گسستم ، عشق تو کاری دهد به دستم
گرچه شدم پیر به پای عشقت ، ولی نوشتم بر قلب مستم
بود پیرم اباالفضل علمدار ، به گردش کمترین درویش هستم
تموم زندگیم مال حسینه ، دلم همواره دنبال حسینه

چه کربلا و چطور بلایات ، چه نینوا و چطور حکایات
دل خدا هم گرفته از غم ، میاد ز مقتل صدای هیهات
کرب و بلا غوغا غوغا غوغا غوغا غوغا
صدای زهرا زهرا زهرا زهرا زهرا

دشمن گرفته دور و برش را ، ببین چه کرده زخم پیکرش را
زینب خطابی کرد مادرش را ، بنگر که بر نی بردند سرش را
نبودی ببینی آتیش خیمه گاه من
کتک خورد رقیه به پیش نگاه من 

 

 اسارت(حضرت رقیه (س))
 
مرا از بر لاله ها می برند
چو مرغی به دام بلا می برند
تو را غرق خون ستم ساختند
مرا هم به بند جفا می برند
جدایم کنند از تو این دشمنان
که سرهای از تن جدا می برند
تو خون خدایی و این مشرکین
تو را کشته نام خدا می برند
اسارت که دیگر ندارد کتک
مرا با زدن ها چرا می برند
به اینان بگو ای پدر جان مرا
چرا می زنند و کجا می برند
کشیدند اینجا چو جانم به خون
کجا دیگر از کربلا می برند
گهم بر روی خارها می کشند
گهم با سر نیزه ها می برند
به طعنی جگرهای ما خون کنند
به قهری دل ما ز جا می برند
به اطفال پاسخ ز سیلی دهند
زمانی که نام تو را می برند
"مؤید" دل ما به حال آورند
چو نامی ز کرببلا می برند
دوایی به درد دلم کن حسین
که خاک تو بهر شفا می برن

 

 
زمزمه ی سیاهپوشی محرم
 
 
ای ناله‌ غربتت به گوشم
ای بـار مصیبتت به دوشم
آغــاز محــرّمت رسیده
بــاید ز غمت سیه بپوشم
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان
****
ایـن رخـت سیه به پیکر مـن
ارث پـدر است و مـادر مـن
این سینه‌ی سرخ و رخت نیلی
این اشـک دو دیـده تـر مـن
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان
****
داغ تـو نمی‌شود فرامـوش
دل با غم تو بوَد هم آغوش

در بـاغ جنـان ز مـاتم تو
زهرا و علی بود سیه پوش
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان
****
ای اهـل عزا محرّم آمد
دیــدار هـلال ماتم آمد
بـاید همگی سیه بپوشید
هنگامه گریه و غم آمد
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان
****
این مـاه عزاست ایهاالناس
نیلی شده صورت گل یاس
خون موج زند ز فرق اکبر
افتد ز بدن دو دست عباس
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان


دل‌ها ز شرار غم کباب است
بر چرخ صدای «آب آب» است
در دست سکینه جـام خـالی
خجلت زده از علی رباب است
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان
****
پیـراهن آسمـان سیــاه است
گردون همه غرق دود آه است
زهــرا بــه کنار نعش عباس
زینب بــه کنــار قتلگاه است
مظلوم حسین جان مظلوم حسین جان


دو دریا اشک - غلامرضا سازگار
 

 

در مدح و مصیبت حضرت مسلم
ای به شهیدان خدا پیشتاز
سینه به شمشیر بلا کرده باز
مسلم اسلامی و اسلام ناب
کوفه شب تیره و تو آفتاب
پیش قدم از شهدای حسین
کرده سر و جان به فدای حسین
حائر تو بر همه دارالامان
زائر قبر تو امام زمان
باب کرم، باب نجات همه
خانه به دوش پسر فاطمه
هم علی و فاطمه را نور عین
هم پدر پنج شهید حسین
پیش تر از لیلة میلاد تو
اشک فشان بوده نبی یاد تو
گفت ز ایثار و سر افرازی ات
بر پسر فاطمه جانبازی ات
مظهر صبر علوی، صبر تو
کوفه شرف یافته از قبر تو
عاشق حق، دل به تو بازد، به تو
یوسف زهرا به تو نازد، به تو
کوفة تو قطعه ای از کربلا
تشنه ولی تشنة صهبای لا
جد تو یار نبی از ابتدا
عم گرامی تو شیر خدا
نور دو قرص قمر فاطمه
پسر عموی پسر فاطمه 
همچو ابوالفضل رخت دلفروز
مثل علی: عابد شب، شیر روز
مرغ سحر محو نماز شبت
نام حسین بن علی بر لبت
نوبت تو از شهدا پیش تر
غربت تو از همگان بیش تر
شب مه رویت قمر کوچه ها
در دل شب رهگذر کوچه ها
مرغ دلت پر زده بر دارها
روی تو بر دامن دیوارها
خسته ز دست خود و بیگانه ها
بسته به روی تو در خانه ها
کوفه چه بی عار و چه بی درد بود
پیرزنی بین همه مرد بود
ای همه قربان دو قربانی ات
دو طفل آزادة زندانی ات
جز تو که ای جان جهان تن دهد
دو طفل خود به دست دشمن دهد؟
ای رخت از خون جبین گشته رنگ
ریخته بر فرق تو باران سنگ
حیف که در دشمنی ات تاختند
بی خردان قدر تو نشناختند
حیف که شد غرقه به خون، پیکرت
گشت جدا با لب عطشان، سرت
حیف که در دل شررت ریختند
حیف که آتش به سرت ریختند
غربت تو در ملاء عام بود
خون تو جاری ز لب بام بود
از لب بام آن بدن نازنین
گشت سرازیر به روی زمین
طوعه کنار بدن پاک تو
اشک فشان بر تن صد چاک تو
فاطمه بر زخم تنت گریه کرد
بر دو گل یاسمنت گریه کرد
ای بدنت قرص مه آسمان
بسته به پای تو عدو ریسمان
رفته به هر سو بدن پاک تو
کوچه به کوچه، تن صد چاک تو
رشتة پیمان همه بگسیختند
جسم تو بر قناره آویختند
داغ تو داغ دل یک عالم است
تربت تو در بغل "میثم" است

غلامرضا سازگار

 


علی اصغر
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
      هادی جانفدا

علی اصغر
اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد
خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد
ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد
امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك
اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد
اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را
يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد
شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي
جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد
منت به من گذاريد يك قطره آب آريد
بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد
با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد
اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد
مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها
جز اشك خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد
 (ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش
آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد
حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

علی اصغر

ای به اکبر کرده همدوشی علی
برده سر در جیب خاموشی علی
تو مسیح عترتی وز مرتبت
کرده با قرآن هم آغوشی علی
حجت کبرائی و گردون ندید
کودک و اینسان خدا جوشی علی
اصغرم قنداقه ات شد غرق خون
زود بودت این کفن پوشی علی
چون تو سربازی دگر نائل نشد
بر سر دوشم به سردوشی علی
گفتمت آرام باش از تشنگی
نی که تا سر حد بیهوشی علی
خواستم از گریه خاموشت ولی
نی دگر اینقدر خاموشی علی
خنده ات وقت شهادت بر لب است
تا چه گفتت تیر در گوشی علی
اصغرم اینک گوارایت بود
از می کوثر قدح نوشی علی
چون مؤید هرکه دارد با تو کار
نیستش زین غم فراموشی علی

رباعی های علی اصغر

ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند
گربه‌چشم‌دل‌ببینی‌کربلا
***صحـنه‌ای‌بین‌درودیـوار ‌‌‌بود
برسرتیری‌که‌براصغرزدند
***مطمئنم‌تکه‌ای‌مسماربود
مزن مرغم به سینه با دو بالت
که دارم در گلو بغضِ ملالت
روم  تا که بگیرم قطره آبی
که تا بهتر شود قدری ز حالت
عشق حسین گر همه دم بر سر است
چاره ی هر جیره خورِ حیدر است
آن حجر الاسود والا مقام
مردمکِ چشم علی اصغر است
علی اصغر گلِ نشکفته ی من
الا ای طفل در خون خفته ی من
چرا دشمن به آن تیرِ سه شعبه
نمک زد بر دلِ آشفته ی من

 

ورود به کربلا
اينجا بهشت سرخ بدن‎هاي بي سراست           
اينجا نگارخانه‎ي گل‎هاي پرپر است
اينجا منا و مشعر و بيت الحرام ماست
اينجا حريم قرب شهيدان داور است
اينجاست قتلگاه شهيدان راه حق
  اينجا مزار قاسم و عباس و اکبر است
اينجا به جاي جامه‎ي احرام ما به تن
زخم هزار نيزه و شمشير و خنجر است
اينجا دو طفل زينبم افتد به روي خاک 
اينجا به روي سينه‎ي من قبر اصغر است
اينجا براي پيکر صد چاک عاشقان 
گرد و غبار کرب و بلا مُشک و عنبر است
اينجا چو آفتاب سرم بر فراز ني
بر کودکان در به درم سايه گستر است
اينجا تنم به زير سم اسب، توتيا
اينجا سرم به دامن شمر ستمگر است
اينجا به جاي جاي گلوي بريده‎ام
گلبوسه‎هاي زينب و زهراي اطهر است
اينجا به ياد العطش کودکان من
  هر صبح و شام ديده‎ي ميثم، ز خون  تر است