فروپاشى علمى داروينيسم

هارون يحيى

برگردان عبداللّه‏ عظيمايى

اشاره

مقاله حاضر تلخيصى است از كتاب Evolution Deceit؛ فريب تكامل (فروپاشى علمى داروينيسم و پايه‏هاى ايدئولوژيك آن)، نوشته هارون يحيى، كه تاكنون به چاپ هشتم رسيده است.

نويسنده كتاب كه با نام مستعار «هارون يحيى» آثارش را منتشر مى‏كند، در سال 1956م در آنكارا متولد شد و داراى تحصيلات در رشته هنر و فلسفه در دانشگاه استانبول است. از دهه 1980م، نويسنده كتابهاى بسيارى در زمينه‏هاى سياسى، مذهبى، و علمى منتشر كرده است؛ امّا آنچه وى را به شهرت رسانده است، نگارش آثار بسيار مهمى است كه موجب آشكار شدن فريبهاى تكامل‏گرايان گرديد و ادعاهاى آنان را باطل ساخت و ارتباطات ناپيداى ميان داروينيسم و ايدئولوژيهاى خونبارى چون فاشيسم و كمونيسم را برملا كرد.

آثار نويسنده در بسيارى از كشورها، از هندوستان تا امريكا، از انگلستان تا اندونزى، از هلند تا بوسنى، و از اسپانيا تا برزيل مخاطبانى يافته است و برخى آثار او به زبانهاى انگليسى، فرانسه، آلمانى، اسپانيايى، ايتاليايى، پرتقالى، اردو، عربى، آلبانى، روسى و... ترجمه شده، در دسترس خوانندگان آن قرار دارد. اين آثار كه بسيار مورد استقبال خوانندگان در سطح جهان قرار گرفته، باعث گرديد كه آنها ايمانشان به خداوند را بار ديگر تقويت كنند و بصيرت عميق‏ترى نسبت به اعتقادات خود بيابند. سبك منطقى، صميمى و قابل فهمى كه اين كتابها ارائه مى‏دهند، به آنها ويژگى خاصى بخشيده، تأثيرى مستقيم بر خوانندگانش بر جاى مى‏گذارد.

آن‏چنان كه گفته شد، كانون اصلى كار نويسنده ردّ مستدل داروينيسم و ماترياليسم است كه زير ماسك علمى، به دو افسانه قرن بيستم بدل شده بودند. هدف نويسنده آگاهى‏بخشى به خوانندگان با ترغيب آنها بر اين موضوع است كه درباره برخى مضامين حياتى چون وجود خداوند و يكتايى او بينديشند و خود با انتشار اين اثر، بنيادهاى سست و ناتوان و آثار انحرافى نظامهاى ضد خدايى را به نمايش گذارده است.

شايسته است كه درباره موضوع تكامل و داروينيسم و رد استدلالى آن، خوانندگان فارسى زبان به آثار مرحوم دكتر سحابى و آية‏اللّه‏ مشكينى در همين زمينه مراجعه كنند.

فريب تكامل

برخى نظريه تكامل يا داروينيسم را تنها يك مفهوم علمى مى‏دانند كه در زندگى روزانه آنان هيچ نقش مستقيمى ندارد، كه البته اين خطا، خطاى متداولى است. نظريه تكامل پيش از آن كه در چارچوب علوم زيستى قرار گيرد، شالوده فلسفه گمراه‏كننده‏اى است كه بر بسيارى از مردم جهان تأثير گذارده است؛ ماترياليسم.

فلسفه ماترياليسم، كه تنها به وجود مادّه اعتقاد دارد و انسان را چيزى جز توده‏هاى مادّه نمى‏داند، مدعى است انسان حيوانى است كه براى سلطه بلامنازع خويش مبارزه مى‏كند.

ريشه‏هاى تفكّر تكامل‏گرايى به جزميت‏انديشى عهد باستان برمى‏گردد كه مى‏كوشيد حقيقت خلقت را رد كند. در عوض بسيارى از دانشمندان پيشگام در علوم جديد به وجود خداوند باور داشتند و هنگام مطالعه علوم، در پى كشف جهانى بودند كه خداوند آفريده است و به دنبال درك قوانين خداوندى كه بر اين جهان حاكم است. ستاره‏شناسانى چون كپرنيك، كپلر و گاليله؛ گوئيور پدر علم ديرينه‏شناسى، لينه، پيشگام گياه‏شناسى و جانورشناسى، و اسحاق نيوتن، برجسته‏ترين دانشمندى كه تاكنون زيسته است، همگى نه تنها با اعتقاد به وجود خدا به مطالعه علوم مى‏پرداختند، بلكه ايمان داشتند كه تمامى كائنات از خلقت خداوند سرچشمه گرفته‏اند(1). آلبرت انيشتين، بزرگ‏ترين نابغه عصر ما، ديگر دانشمند خداپرستى است كه مى‏گويد: «دانشمند واقعى كه ايمان عميق به خداوند نداشته باشد قابل تصوّر نيست. شايد بتوان اين‏گونه بيان كرد كه علم بدون مذهب، علمى سستْ‏بنياد است»(2).

نظريه تكامل، حاصل فلسفه مادّى‏گرايى است كه با بازسازى فلسفه‏هاى مادّى‏گرايى دوران باستان شكل گرفته و در قرن نوزدهم فراگير شده است. ماترياليسم تنها با مدد گرفتن از عوامل مادّى به تفسير طبيعت مى‏پردازد. از آنجا كه به خلقت باور ندارد، مدّعى است كه تمام پديده‏هاى عالم، چه جاندار و چه بى‏جان، نه از راه خلقت، بلكه در نتيجه تصادف به وجود آمدند و پس از آن بود كه داراى نظم و قانون شدند؛ امّا ذهن انسان به گونه‏اى شكل گرفته است كه هر نظمى را كه مى‏بيند، وجود ناظمى را براى آن فرض مى‏كند. فلسفه مادّى‏گرايى كه در مقابل اين ويژگى بسيار مهم ذهن انسان قرار دارد، در اواسط قرن نوزدهم، «نظريه تكامل» را پايه‏گذارى كرد.

نژادپرستى و تكامل‏گرايى

يكى از مهم‏ترين انديشه‏هاى داروين كه تاكنون كمتر مطرح شده است، نژادگرايى اوست. داروين اروپائيان سفيدپوست را نسبت به ديگر نژادهاى انسانى، پيشرفته‏تر مى‏داند. در حالى كه وى بر اين ادعاست كه انسان، شكل تكامل‏يافته مخلوقات شبه بوزينه است، معتقد است برخى از نژادها از تكامل بيشترى برخوردار شدند و ديگر نژادها هنوز ويژگيهايى شبيه ميمونها را با خود دارند.

عقايد پوچ داروين نه تنها شكل نظريه به خود گرفته، بلكه به مهم‏ترين مبانى علمى نژادگرايى تبديل شده است. داروينيسم، با اين فرض كه موجودات زنده در جريان مبارزه براى حيات به تكامل رسيدند، با علوم اجتماعى همساز شده و با عنوان «داروينيسم اجتماعى» به صورت يك انديشه درآمده است.

داروينيسم اجتماعى بر اين باور است كه نژادهاى انسانى امروزى در پله‏هاى متفاوتى از «نردبان تكامل» قرار دارند، به گونه‏اى كه نژادهاى اروپايى از همه پيشگام‏تر هستند و هنوز بسيارى از نژادهاى ديگر، ويژگيهايى شبيه ميمون دارند.

بحران تكامل‏گرايى

نظريه داروين، با قوانين مربوط به ژنتيك كه در ربع نخست قرن بيستم كشف گرديد، عميقا گرفتار بحران شد. با اين حال، گروهى از دانشمندانى كه همچنان مى‏خواستند به داروين وفادار باشند، سخت تلاش كردند تا براى برون رفت از اين بحران راه حلهايى بيابند.

الگوى نو داروينيسمِ امروزى بر اين باور است كه حيات با دو مكانيسم طبيعى به تكامل رسيده است: «انتخاب طبيعى» و «موتاسيون» (جهش). اين تئورى اساسا ادعا مى‏كند كه انتخاب طبيعى و موتاسيون دو مكانيسم مكمّل هستند. ريشه تغييرات تكاملى از جهشهاى تصادفى سرچشمه مى‏گيرد كه در ساختارهاى ژنتيكى موجودات زنده اتفاق مى‏افتد. خصوصيات حاصل از موتاسيون با مكانيسم انتخاب طبيعى گزينش مى‏شوند و بدين طريق موجودات زنده تكامل مى‏يابند.

با اين حال، وقتى كه به اين تئورى عميق‏تر مى‏نگريم، درمى‏يابيم كه هيچ مكانيسم تكاملى در اينجا اتفاق نمى‏افتد. نه انتخاب طبيعى و نه موتاسيون در تغيير شكل گونه‏هاى مختلف به هيچ گونه سهمى ندارند، و ادعاى آنان كاملاً بى‏اساس است.

انتخاب طبيعى تنها افراد ناقص، ضعيف يا ناسالم از هر گونه‏اى را انتخاب مى‏كند و نمى‏تواند گونه‏اى جديد همراه با اطلاعات ژنتيكى جديد با اندامهاى جديد بيافريند. به عبارت ديگر، انتخاب طبيعى نمى‏تواند موجب تكامل موجودى شود. به همين دليل نوداروينيسم ناچار شد بعد از انتخاب طبيعى، براى موتاسيون به منزله «عامل تغييرات سودمند»، جايگاه والايى در نظر گيرد؛ امّا واقعيت اين است كه موتاسيون تنها «عامل تغييرات زيان‏بخش» است.

موتاسيون را شكستگيها يا جايگزينيهايى تعريف كرده‏اند كه در مولكول DNA اتفاق مى‏افتد. اين مولكول در نيوكلئى (هسته) سلولهاى اندام زنده يافت مى‏شود و حاوى تمامى اطلاعات ژنتيكى آن اندام مى‏باشد. اين شكستگيها و جايگزينيها در نتيجه عوامل بيرونى همچون تشعشعات يا عمليات شيميايى به وجود مى‏آيند. هر موتاسيون يك «تصادف» است كه باعث ويرانى نيوكلئيدهاى سازنده DNAمى‏شود يا محل آنها را تغيير مى‏دهد. بسيارى وقتها، آنها به قدرى مخرّب و تغييردهنده هستند كه سلولها قادر به بازسازى آنها نيستند.

موتاسيون، كه تكامل‏گرايان همواره خود را پشت آن پنهان مى‏كنند، عصاى جادويى نيست كه موجب پيشرفته‏تر شدن و كامل شدن اندامهاى زنده شود. تأثير آنى موتاسيون زيان‏آور است. تغييرات ناشى از موتاسيون تنها مى‏تواند همان تغييراتى باشد كه مردم هيروشيما، ناكازاكى و چرنوبيل تجربه كرده‏اند؛ يعنى مرگ، معلوليت و رخدادهاى شگفت طبيعت و... علت آن نيز بسيار روشن است: DNAداراى ساختار بسيار پيچيده‏اى است و تأثيرات اتفاقى تنها موجب ويرانى آن مى‏شود.

تعجبى ندارد كه هيچ موتاسيون سودمندى تاكنون مشاهده نشده و به عكس، ثابت شده كه همه آنها زيان‏آور بودند. بدين‏سان، ممكن نيست كه موجودات زنده تحول يافته باشند؛ زيرا در طبيعت هيچ مكانيسمى وجود ندارد كه باعث اين تحول شود و سنگواره‏ها نيز همين ادعا را ثابت مى‏كنند و هيچ گونه فرايند تكاملى در آنها ديده نمى‏شود، بلكه كاملاً عكس آن [اثبات‏پذير است].

بر اساس تئورى تكامل، حيات از دريا آغاز شد و تكامل يافته، به وسيله دوزيستان به خشكى انتقال يافت. همين طرح تكاملى همچنين ادعا مى‏كند كه دوزيستان به خزندگان كه تنها در خشكى زندگى مى‏كنند تكامل يافتند.

اين نظريه نيز پذيرفتنى نيست؛ زيرا ميان اين دو دسته از حيوانات، اختلافات ساختمانى بى‏شمارى وجود دارد؛ مثلاً، تخم دوزيستان به گونه‏اى طراحى شده است كه در داخل آب رشد مى‏كند و حال آن كه تخم جنينى براى رشد در خشكى طرّاحى شده است.

بر اساس نظريه تكامل خزندگان نه تنها نياكان پرندگان، بلكه نياكان پستانداران نيز هستند، در حالى كه ميان اين دو طبقه از موجودات زنده، تفاوتهاى بسيارى وجود دارد. پستانداران حيوانات خونگرم هستند (بدين معنى كه مى‏توانند خودشان گرماى لازم بدنشان را تأمين كنند و آن را در حد ثابتى نگه دارند)، بچه‏زا بوده، به نوزادشان شير مى‏دهند و بدنشان از پشم يا مو پوشيده شده است. از سوى ديگر، خزندگان خونسرد هستند (بدين معنى كه نمى‏توانند توليد گرما كنند، و حرارت بدنشان بر اساس دماى محيط تغيير مى‏كند)، تخم‏گذارند، به نوزادشان شير نمى‏دهند و بدنشان از پولك پوشيده شده است.

همه اين حقايق نشان مى‏دهد كه موجودات زنده ناگهان روى زمين ظاهر شده، به طور كامل شكل گرفتند، بى‏آن كه فرآيند تكاملى را طى كرده باشند، و اين خود شاهدى بر اين حقيقت است كه آنها خلق شده‏اند. برخلاف داستان‏بافى «انسان بوزينه» كه با تبليغات پر سر و صداى رسانه‏اى به مردم تحميل مى‏كنند، انسان نيز به طور ناگهانى و كامل روى زمين پا گذاشت.

بن‏بست تكامل در راه رفتن با دو پا

گذشته از اينكه فسيلها براى اثبات نظريه تكامل راه به جايى نبردند، شكافهاى ترميم‏ناپذير در كالبدشناسى ميان انسان و بوزينه نيز افسانه تكامل انسان را باطل مى‏سازند. يكى از اين شكافها، به شيوه راه رفتن مربوط مى‏شود.

انسان روى دو پا به طور مستقيم راه مى‏رود. اين شيوه راه رفتن، شكل بسيار مخصوصى است كه در هيچ يك از انواع پستانداران ديده نمى‏شود. برخى از حيوانات كه بر روى دو پاى پشتى مى‏ايستند، توانايى چندانى براى تحرك ندارند. حيواناتى چون خرسها و ميمونها بسيار به ندرت مى‏توانند بدين شكل راه بروند و آن هم هنگامى كه مثلاً مى‏خواهند به غذايى دسترسى پيدا كنند و آن هم تنها براى مدت كوتاهى. اسكلت‏بندى طبيعى آنها به طرف جلو متمايل است و آنها روى چهار دست و پا راه مى‏روند.

پس، آن‏چنان كه طرفداران تكامل ادعا مى‏كنند، آيا شيوه بر روى دو پا راه رفتن، شكل تكامل يافته راه رفتن با چهار دست و پاى بوزينه‏هاست؟ البته خير. تحقيقات نشان داده‏اند كه در شيوه بر روى دو پا راه رفتن هيچ‏گاه تكاملى رخ نداده است و امكان وقوع آن نيز وجود ندارد.

تفاوت بسيار ميان انسان و بوزينه تنها محدود به شيوه راه رفتن نمى‏شود. مسائل فراوانى است كه هنوز شرحى درباره آن داده نشده است؛ مثل گنجايش مغز و توانايى سخن گفتن. الاين مورگان (Elaine Morgan) تكامل‏گراى ديرينه‏شناس انسانهاى اوليه درباره همين موضوع اعتراف مى‏كند:

«چهار مورد از مهم‏ترين راز و رمزهاى انسانها از اين قرار است: 1) چرا آنها روى دو پا راه مى‏روند؟ 2) چرا آنها موهايشان را از دست دادند؟ 3) چرا آنها مغزهايشان تا بدين حد بزرگ شده‏اند؟ چرا آنها تكلّم را آموختند؟

پاسخ درست به اين پرسشها اين است: 1) ما هنوز نمى‏دانيم. 2) ما هنوز نمى‏دانيم. 3) ما هنوز نمى‏دانيم. 4) ما هنوز نمى‏دانيم.

فهرست پرسشها را مى‏توان همچنان ادامه داد، بى‏آن كه تأثيرى بر يكنواختى پاسخها داشته باشد»(3).

معجزه سلول و پايان تئورى تكامل

ساختار پيچيده سلولهاى زنده در زمان داروين ناشناخته بود و صِرف نسبت دادن حيات به «تصادف و شرايط طبيعى» از نظر هوادارانِ تكامل قانع‏كننده به نظر مى‏رسيد. فنّاورى قرن بيستم، به جزئى‏ترين بخشهاى زندگى رسوخ كرده و آشكار ساخته است كه سلول، پيچيده‏ترين سيستمى است كه بشر تاكنون با آن مواجه شده است. امروزه مى‏دانيم كه سلول داراى نيروگاههايى است كه انرژى لازم خود را توليد مى‏كنند، داراى كارخانه‏هايى است كه آنزيمها و هورمونهاى مورد نياز حيات را مى‏سازند، داراى بانك اطلاعاتى است كه حاوى تمامى اطلاعات لازم درباره تمام فراورده‏هايى است كه بايد به وجود آيند، داراى سيستمها و خط لوله‏هاى پيچيده انتقالى است كه مواد و محصولات خام را از نقطه‏اى به نقطه‏اى ديگر حمل مى‏كنند، داراى آزمايشگاهها و تصفيه‏خانه‏هاى پيشرفته‏اى است كه مواد خام خارجى را به بخشهاى قابل استفاده تبديل مى‏كنند و داراى غشاى مخصوص سلولى است كه مواد ورودى و خروجى را تحت كنترل دارد. همه اينها تنها بخش كوچكى از اين سيستم پيچيده باورنكردنى را تشكيل مى‏دهد.

دبليو. اَيْچ. تورپ (Thorpe)، دانشمند تكامل‏گرا اعتراف مى‏كند كه «ابتدايى‏ترين نوع سلول داراى «مكانيزمى» است كه به طور تصورناپذيرى پيچيده‏تر از هر ماشينى است كه تاكنون بشر در ذهن و نه در عمل، طراحى كرده است»(4).

آيا DNA مى‏تواند تصادفى به‏وجود آيد؟

كليه اطلاعات مربوط به موجودات زنده در مولكول DNA ذخيره شده است. اين روشِ ذخيره اطلاعات كه نقش حياتى باور نكردنى دارد، شاهد روشنى است بر اينكه حيات از روى تصادف به‏وجود نيامده است، بلكه به طور هدفمندى طراحى شده يا بهتر است بگوييم به‏طور شگفت‏انگيزى خلق شده است.

در اينجا نكته مهمى وجود دارد كه شايسته توجّه است. اگر قرار باشد اطلاعات ذخيره شده در DNAنوشته شود، لازمه آن فراهم‏سازى كتابخانه بزرگى با 900 جلد كتاب 500 صفحه‏اى است؛ امّا اطلاعاتى كه اين كتابخانه بزرگ نگاه‏دارى مى‏كند در مولكولهاى DNA داخل هسته سلول رمزنويسى مى‏شود؛ هسته‏اى كه بسيار كوچك‏تر از 1001 يك سلول يك ميليمترى است. يك اشتباه در توالى نئوكلئيدهاى سازنده ژن، آن ژن را كاملاً بى‏حاصل مى‏سازد. وقتى در نظر مى‏گيريم كه 200000 ژن در بدن انسان وجود دارد، آشكارتر مى‏شود كه چگونه شكل‏گيرى ميليونها نئوكلئيدهاى سازنده اين ژنها با توالى درست، از سرِ تصادف، امرى ناممكن است.

بر اساس حساب احتمالات روشن مى‏شود كه مولكولهاى پيچيده‏اى همچون پروتئينها و اسيدنئوكليكها RNA) و (DNA تاكنون نتوانستند از سر تصادف و مستقل از هم شكل گرفته باشند. با اين حال، هواداران تكامل مجبور به رويارويى با مشكلى حتّى بزرگ‏تر هستند كه اين مولكولهاى پيچيده براى حفظ حيات بايد هم‏زمان با هم ادامه حيات دهند. تئورى تكامل با اين الزام كاملاً از پا در مى‏آيد. اينجاست كه برخى از هواداران برجسته تكامل مجبور به اعتراف شدند؛ مثلاً دكتر لسلى اورجل (Leslie Orgel)تكامل‏گراى مشهور، همكار نزديك استانلى ميلر و فرانسيس كمريك از دانشگاه سان ديگو كاليفرنيا مى‏گويد:

«كاملاً ناممكن است كه پروتئينها و نوكليك اسيدها كه ساختمانى پيچيده دارند، به طور ناگهانى در يك جا و در يك زمان به وجود آمده باشند. همچنين وجود يكى بدون ديگرى نيز ناممكن به نظر مى‏آيد. و بدين‏رو، در نگاه اوّل بايد نتيجه گرفت كه حيات در حقيقت هيچ‏گاه منشأ شيميايى نمى‏توانست داشته باشد»(5).

قانون ترموديناميك بر اين اساس استوار است كه شرايط طبيعى هميشه به بى‏نظمى و گمراهى اطلاعاتى گرايش دارد و تئورى تكامل ـ كه كاملاً با اين قانون در تناقض است ـ يك باور غير علمى است.

بدين‏سان آشكار شد كه نظريه تكامل هيچ مبناى علمى ندارد، امّا بسيارى از مردم از اين مسئله آگاهى ندارند و گمان مى‏كنند كه تكامل يك حقيقت علمى است. مهم‏ترين علت آن، اين است كه اين نيرنگ حاصل شست و شوى مداوم مغزى و تبليغات رسانه‏ها درباره تكامل است. با نگاهى دقيق به رسانه‏هاى غربى همواره با اخبارى روبه‏رو مى‏شويم كه نظريه تكامل را عَلَم مى‏كنند. بنگاههاى مهم رسانه‏اى و نشريات شناخته شده و مورد توجّه هر چندگاه اين موضوع را مطرح مى‏كنند. با بررسى شيوه كار آنها، اين گمان به‏وجود مى‏آيد كه اين نظريه، حقيقتى كاملاً ثابت شده است و هيچ جاى بحث درباره آن نيست.

رسانه‏ها و مراكز تحصيلى كه در سلطه قدرتمندان ضد مذهبى مى‏باشند، مدّعيان ديدگاه تكامل هستند و اين نظريه را به جامعه تحميل مى‏كنند. تحميل اين نظريه به قدرى تأثيرگذار است كه تكامل را تبديل به عقيده كرده، به گونه‏اى كه هرگز نتوان آن را مردود دانست.

در كنار قوانين علمى، شواهد بسيارى ديگر نيز وجود دارد كه نظريه تكامل را بى‏اعتبار مى‏سازد. هر چند اين نظريه ماسك علمى بر چهره زده است، امّا چيزى جز نيرنگ نيست؛ نيرنگى كه تنها به سود فلسفه مادّى‏گرايى از آن دفاع مى‏شود، نيرنگى كه مبناى علمى ندارد، بلكه بر اساس شست و شوى مغزى، تبليغات و فريبكارى شكل گرفته است.

با اين حال، تئورى تكامل، در همان آغازين گام به شكست مى‏انجامد؛ زيرا هواداران آن نمى‏توانند حتى شكل‏گيرى يك پروتئين را بر اين اساس شرح دهند. نه قوانين احتمالات و نه قوانين فيزيك و شيمى هيچ گونه توضيحى براى شكل‏گيرى تصادفىِ حيات ندارند.

روح، بزرگ‏ترين مانع نظريه تكامل

موجودات فراوانى در دنيا وجود دارند كه به يكديگر شبيه‏اند؛ مثلاً بسيارى از موجودات به اسب، يا گربه شباهت دارند و بسيارى از حشرات شبيه هم به نظر مى‏آيند. اين شباهتها، كسى را متعجّب نمى‏كند.

شباهتهاى ظاهرى انسان و بوزينه توجّه بسيار زيادى برانگيخته است. اين توهّم گاه تا آنجا پيش مى‏رود كه برخى را به اعتقاد به نظريه دروغين تكامل وا مى‏دارد؛ امّا واقعيت اين است كه اين شباهتهاى ظاهرى انسانها و بوزينه‏ها بيانگر هيچ حقيقتى نيست.

به رغم مشابهتهاى ظاهرى، بين انسان و بوزينه تفاوتهاى بسيار بزرگى وجود دارد. بوزينه، حيوانى است كه هيچ تفاوتى با اسب يا سگ ندارد؛ امّا انسان موجود هوشمند و داراى اراده‏اى قوى است كه مى‏تواند فكر كند، سخن بگويد، بفهمد، تصميم بگيرد و قضاوت كند. همه اين ويژگيها جزء كاركردهاى روح است كه تنها انسان از آن برخوردار است. روح مهم‏ترين شكافى است كه در تفاوت بسيار عمده انسان با ديگر مخلوقات خودنمايى مى‏كند. هيچ شباهت جسمى نمى‏تواند اين شكاف بزرگ ميان انسان و ديگر موجودات زنده را به هم نزديك كند. در طبيعت، تنها موجود زنده‏اى كه داراى روح مى‏باشد انسان است.

ماترياليستها، گرفتار بزرگ‏ترين دام تاريخ

فضاى وحشتى كه تمامى محافل ماترياليستى را دربر گرفته، نشان مى‏دهد كه ماترياليستها به طور كامل با شكست مواجه شدند، به گونه‏اى كه در تاريخ سابقه نداشته است. حقيقت اين است كه مادّه فقط ادراكى است كه علوم جديد آن را اثبات كرده و به طور بسيار روشن، بى‏پرده و قاطع مطرح ساختند.

در تمام تاريخ بشر، همواره تفكر ماترياليستى وجود داشته است. ماترياليستها كه به خود و فلسفه خود بسيار اطمينان داشتند، در مقابل خداوندى كه آنها را آفريد قد علم كردند. سناريويى كه آنها ساختند بر اين باور است كه مادّه آغاز و فرجامى ندارد و نمى‏تواند آفريننده‏اى داشته باشد. در حالى كه آنها تنها به دليل خوى نخوت و تكبّر خويش خداوند را منكرند، به مادّه‏اى پناه آورده‏اند كه به گمان آنها داراى وجود واقعى است. آنها به قدرى به اين فلسفه اعتماد داشتند كه گمان مى‏كردند هيچ‏گاه نمى‏توان بحثى را مطرح كرد كه به ابطال آن بپردازد.

پيوند خونين: داروينيسم و كمونيسم

كمونيستها همواره از جمله خشن‏ترين مدافعان تئورى داروين بوده‏اند. قدمت ارتباط داروينيسم و كمونيسم به پايه‏گذاران اين دو مكتب باز مى‏گردد. ماركس وانگلس، پايه‏گذاران كمونيسم، كتاب منشأ انواع داروين را بلافاصله پس از انتشار مطالعه كردند و مجذوب ديدگاه «ماترياليسم ديالكتيك» آن شدند. مكاتبات ماركس وانگلس نشان مى‏دهد كه آنها نظريه داروين را «داراى مبناى تاريخ طبيعى براى كمونيسم» مى‏دانستند. كمونيستهاى روسى پيرو ماركس وانگلس مثل لنين، تروتسكى و استالين، همگى با نظريه تكامل داروين موافق بودند. پلخانوف (Plekkanov) كه از او به عنوان پايه‏گذار كمونيسم روسى ياد مى‏شود، ماركسيسم را «داروينيسم علوم اجتماعى» قلمداد مى‏كند(6).

تئورى تكامل ادعا مى‏كند كه موجودات زنده حاصل تصادف هستند و كمونيسم، به منزله ايدئولوژى الحادى به همين دليل با داروينيسم پيوندهاى عميقى دارد. افزون بر اين، تئورى تكامل بر اين فرضيه استوار است كه تحول در طبيعت در سايه منازعه ممكن مى‏شود (به بيان ديگر «تنازع بقا») و اين فرضيه، مفهوم «ديالكتيك» را كه اساس كمونيسم است مورد حمايت قرار مى‏دهد.

اگر مفهوم «منازعه ديالكتيكى» كمونيسم را كه حدود 120 ميليون نفر را در طول قرن بيستم به هلاكت رسانده است مورد مداقه قرار دهيم، ابعاد فاجعه‏اى كه داروينيسم روى كره زمين به‏وجود آورده، بهتر درك مى‏كنيم.

داروينيسم و تروريسم

داروينيسم ريشه ايدئولوژيهاى مختلف خشونت‏طلبى است كه در قرن بيستم درد و رنج فراوانى را براى بشر به بار آورد. مفهوم اصلى اين موضوع و اين مكتب اين است: «جنگيدن با هر كسى كه از ما نيست». به بيان ديگر، در دنيا، اعتقادات، جهان‏بينى‏ها و فلسفه‏هاى مختلفى وجود دارد. بسيار طبيعى است كه همه اين عقايد متفاوت عليه همديگر در تلاش‏اند، امّا اين مواضع مختلف در يكى از دو شيوه زير مى‏توانند به يكديگر چشم داشته باشند:

1ـ آنها مى‏توانند به‏وجود عقايدى كه مثل آنها نيست، احترام بگذارند، و سعى كنند تا با يكديگر گفت و گو كنند و براى اين منظور از شيوه انسانى بهره گيرند. در واقع، اين، شيوه‏اى است كه با اخلاق قرآنى مطابقت دارد.

2ـ آنها مى‏توانند با يكديگر بجنگند و با از بين بردن ديگرى منافع خود را تأمين كنند. به بيان ديگر، مثل يك حيوان وحشى رفتار كنند. اين روشى است كه ماترياليسم؛ يعنى غيرمذهبيها به كار مى‏گيرند. تروريسم و وحشت بيرونى چيزى غير از ديدگاه دوم نيست.

زمانى كه اختلاف ميان اين دو رويكرد را در نظر بگيريم، درمى‏يابيم كه اعتقاد «انسان، حيوان مبارزه‏جو» كه داروينيسم ناخودآگاه به مردم تحميل كرد، از تأثير فوق‏العاده‏اى برخوردار شد. افراد و گروههايى كه شيوه منازعه را برگزيدند، شايد هيچ‏گاه از داروينيسم و اصول مبتنى بر اين مكتب چيزى نشنيده باشند؛ امّا در پايان روز، آنها خود را با ديدگاه كسانى كه مبناى فلسفى آن بر داروينيسم استوار است هم‏عقيده مى‏يابند. آنچه آنها را به باور داشتن به اين ديدگاه مى‏كشاند، شعارهاى داروينيسم است؛ از قبيل «در دنيا، بقا با قدرت است»، «ماهى بزرگ ماهيهاى كوچك را مى‏بلعد»، «جنگ مقدّس است»، و «انسان با برپايى جنگ پيشرفت مى‏كند». اگر داروينيسم را دور اندازيم، اين شعارها تو خالى خواهد بود.

در حقيقت، زمانى كه داروينيسم كنار گذاشته شود، هيچ فلسفه «نزاع» باقى نخواهد ماند. هر سه دين الهى كه بيشتر مردم دنيا به آنها ايمان دارند؛ يعنى اسلام، مسيحيت، و يهوديت، با خشونت مخالف‏اند. هر سه دين پيام‏آور صلح و همزيستى در دنيا هستند و با كشتار مردم بى‏گناه و درد و رنج و شكنجه مخالف‏اند. نزاع و خشونت، با اخلاق كه خداوند براى بشر مقرر ساخته است در تعارض‏اند و داراى مفاهيمى غيرمعمول و تحميلى هستند؛ امّا داروينيسم نزاع و خشونت را مى‏خواهد و آنها را طبيعى و موجه جلوه مى‏دهد.

... به همين دليل است كه آنها بى‏باكانه مرتكب جنايتى مى‏شوند كه مذهب آن را حرام ساخته است و بدين طريق مذهب را در چشم مردم بدنام مى‏كنند. بدين‏سان، ريشه تروريسم كه همچون بليه‏اى همه كره زمين را دربر گرفته است، نه از اديان الهى كه برخاسته از الحاد است و تعبير الحاد در روزگار ما «داروينيسم و ماترياليسم» است.

با توجّه به آنچه گفته شد، قرن بيست و يكم را بايد نقطه عطف تاريخ بشر قلمداد كرد؛ چرا كه جامعه بشرى به طور كلى، به واقعيتهاى الهى پى خواهد برد و به سوى خداوند كه وجود مطلق است هدايت خواهد شد. در قرن بيست و يكم، عقايد ماترياليستى قرن نوزدهم به زباله‏دان تاريخ خواهد پيوست و بشر به وجود خداوند و خلقت او باور خواهد داشت، حقايقى چون لامكان و لازمان را درك خواهد كرد، و خود را از حجابهاى كهن، نيرنگها و خرافاتى كه بر اين حقايق سايه افكنده‏اند رها خواهد كرد.

هيچ پندارى نخواهد توانست دستيابى به اين حقيقت روشن و گريزناپذير را ناممكن سازد.


1- Dan Graves, Science of Faith: Forty -Eight Biographies of Historic scientists and their Christian Faith, Grand Rapids, MI, Kregel Resources.

2- Science, Philosophy, And Religion: A Symposium, 1947, CH. 73.

3- Elaine Morgan, The scars of Evolution, New York: Oxford University press, 1994, p.5.

4- W.R. Bird, The Origin of Species Revisited, Nashville: Thomas Nelson, Co. 1991. pp. 298-99.

5- Leslie F. Orgel, ``The Origin of Life on Earth'', Sientific American, vol. 271, October 1994. p. 78.

6- Robert M. Young, Darwinion Evolution and Human History, Historical studies on Seience and Belief, 1980.

منبع:سایت استاد بزرگ هارون یحیی